داستان

داستانکهای زیر تقدیم به دلهای دریایی تون
 
 
می گويم: دلم برايت تنگ می شود
.لبخند می زنی
".می گويم: "نخند! جدّی گفتم
نگاهت را به موهايم که انگشتانت را درونشان راه می بری دوخته ای و لبخند کمرنگی روی لبانت
آرام گرفته است. سرم را روی پاهايت گذاشته ام و دارم به تو می گويم که چقدر دلم برايت تنگ
خواهد شد.
بعد می گويم: "اصلاً آمديمو پس فردا هواپيمايم سقوط کرد و من مردم! آنوقت چکار کنم؟
".وای! من دلم برايت خيلی تنگ می شود. حتی برای يک روز
.و تو باز هم هيچ نمی گويی و تنها، خطوط دو سمت لبت عميق تر می شوند
.می گويم: "هيچ گاه زود تر از من نمير!" و به چشمانت نگاه می کنم
.نگاهت نگران می شود! چرايش را نمی دانم. مهم این است که اینجايی
.چه مهربانی
فردای همين شب پليس راه خبر می دهد که در جاده حادثه ای رخ داده. که باران زمين را لغزنده
.کرده بوده و يک ماشين کنترلش از دست رفته است
.تو الان ته دره در ماشين خوابت برده است و تنها آرزوی من این است که درد نکشيده باشی
اطرافيانم مدام حرف می زنند. همگی توی ماشين به سمت محل حادثه نشسته ایم و اطرافيانم خيلی
حرف می زنند. من امّا هيچ نمی گويم. از شيشه ی ماشين به دور دستهای خاکستری بارانی خيره
شده ام که بوی تو را می دهند و در این فکرم که چقدر خوشحالم که ديشب به تو گفته ام که چقدر دلم
...برايت تنگ می شود

 
انتظار
 
پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید. چند ثانیه مانده به 5 باتری
 ...ساعت را کشید و چشم به راه ماند
 
 
تنوع
 
مادردائم کاتالوگ به دست می آمد و به رنگ کارها در مورد رنگ اتاقها و دیوارها توضیح می داد. می خواست اتاق بچه به سرویس
 .خواب و میز رنگی اش بیاید
همه چیز به رنگ احتیاج داشت حتی پریز و پلاکهای برق. بچه رد صدای مادر را گرفت. کورمال کورمال و آرام از کنار سطلهای پر
 .از رنگ کف اتاق که بویشان همه جا را پر کرده بود گذشت
...مامان این عصا رم رنگ میکنن؟ دلم نمیخواد دیگه سفید
باشه -
 
/ 2 نظر / 3 بازدید
نکته

عصای سفیدو ردصدای مادر راگرفتن در داستان آخر احتمالا اشاره غیرمستقیم نویسنده به نابینایی کودکی است که این رنگ آمیزی مادررا نمی تواند ببیند و بیهودگی کارمادری است که برای خوشایند فرزندش اتاق کودکش را رنگ می زند