باتشكر از دوست خوبم مهتاب

((هو))

سلام دوست من اميدوارم اين متن رو تا آخر بخوني ممنونم:


حال من بد نيست غم کم مي خورم کم که نه هر روز کم کم مي خورم آب مي خواهم سرابم ميدهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارمنکردي؟؟آفتاب!! خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه ي نامردبر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمدداد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتدمي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم!ديگرمسلماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم بعد از اين با بيکسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بتپرستم بت پرست بت پرستم بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي باردچو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا طلاطم کرده ام راه دريارا چرا گم کرده ام؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نميگويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نميگويم مرا غم خوار باش من نمي گويم دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس استروزگارت باد شيرين!شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما ياري نبود؟؟قصه هايم را خريداري نبود؟؟ واي!رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود ازدرو ديوارتان خون مي چکد خون من فرهاد و مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شومتانخسته از همدردي مسمومتان اين همه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي کسي مجنون نشد؟؟آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويياز فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گرنرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟نه! فکر دست تنگ ما را کرد؟نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟نه! هيچ کس اندوه ما را ديد؟نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالمديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفألمي زنم....      


سري به ما بزنيد خوشحال مي شيم     

/ 1 نظر / 5 بازدید
نگار

سلام دوست عزيز تا شقايق است زندگی بايد کرد منتظرت می مانم