منتظرم باش

من از تمامی این ستاره ها به خدا تنها خاطره ی دو چشم درشت و براق را برداشته ام

چرا بی گناه مجازاتم می کنند

مگر جرم من برداشتن حسرت از پی آن همه ستاره نبود

من باورت کرده ام و نمی دانم از چه که سخت می خواهمت

شکنجه می شوم و چیزی چون گدازه سرتاسر هستی مرا آب می کند

من به دستهایت حسودیم می شود

و به چیزی که در قلبت داری و دیگران از آن بی نصیب اند

من آن خیابان بارانی و با درد زنده به گور کردم ،از من خواستن که در وجود زنده ام باورهایم را دفن کنم .

خواستن بوسه هایم را بفروشم به کسانی که از جنس آتش بودن!

روحم را به صلیب کشیدن . همان هایی رو می گویم که از ریشهایشان نان می خورند وهمان های را که به نام خدا می تازند

از باران تو چیزی جز ته مانده ای از درد نمانده نازنینم

همه جا رو به دنبال آن لکه دورغین که عشق نامیده بودش گشتم ،تمام این کوچه های تاریک و سیاه را اما چیزی جزعصیان نصیبم نشد

می دانم زمانی خواهد رسید که نسلهای بعد ما همه از تشنگی خواهند مرد

چیزی به انتهای باران به انتهای من به خشک شدن زمین نمانده

بیچاره نرگس های سبلان چشم به راه من خواهند مرد و بیچاره دستهای من که بی حس لمس کردن ساقه های نحیف نرگس ها خواهند مرد

من بسویت می آیم ، شاید بتوانم آرامش گمشده ام را در آغوش دریای تو پیدا کنم .

به سویت می آیم و شهر خاک گرفته ات را خیس خواهم کرد ، منتظرم باش .

/ 0 نظر / 7 بازدید