درباره نویسنده
شاهرخ (شاهی) افشار
نوشتن کار من است گفتن کار دل است تو چه می گویی تند تند بگو من شنوام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شاهرخ (شاهی) افشار
صفحات اختصاصی
  • زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است
  • <
  • مقصر تویی ... !
  • <
مطالب اخیر
  • بد بینی
  • می دانم
  • پشت تاریکی
  • بهترین دوست
  • ببخش بر من
  • کجا بودی
  • خط و نشون
  • کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود
  • دیار
  • که من از هرچه بود آزاد گشتم
  • باران
  • هنوز هم تو را می بینم
  • برای بهترین دوستانم ...
  • با تو گفتم و نوشتم
  • مردی به من نشـان بده تا روز پدر را به او شادباش بگویم
  • سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو
  • خدا وندا
  • خانه ام دیگر برایم جای امن خواب نیست
  • مرگ
  • عشق یک نردبام است؛
  • تمام دروغهای مادرم . ماجرایی واقعی و دردناک
  • عاشقانه
  • عشق ورزیدن
  • یک نفر.....
  • نوروز و همه روز
  • محبت خدا
  • "مرد" بودن در این نامردی ها
  • اصفهانیها بشتابید رایگان
  • منتظرم باش
  • بعضی ها
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • تیر ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • آذر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
دوستان من
  • شب تنها
  • وبلاگ کلوب ها من
  • برای همیشه رفت
  • نبض زندگی
  • موفقیت
کدهای اضافی کاربر


خاطرات و نوشته ها
شکست بزرگ ترین استاد برای هر انسانی هست
بد بینی
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ۱ شهریور ۱۳٩٠

در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم! فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم.

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود! مشکلات راه مدرسه، در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر چه بزرگ تر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم و این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!

تلاش میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان، آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم. جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم. در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.

بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد! منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند. ما، در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم. برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم! به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟

نظرات ()



می دانم
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ۱٥ امرداد ۱۳٩٠


می دانم نامه ام را حتی اگر در آخرین روز حیات زمین به دستت برسد می خوانی

بیا به کوچه هایی که امشب میزبان قدمهای من و تو خواهند بود سلام کنیم

بیا به یاد چشمهایی که در روزگار غم و غصه با ما گریسته اند گل سرخی در باغچه روحمان بکاریم.

شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی

اما هرگز

کسی را که با او گریسته ای را از یاد نخواهی برد .

و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه های تو گریسته ام

پس چگونه می توانم لحظه ای تورا فراموش کنم ؟

چگونه می توانم با ابرهای بهاری در سرودن تو همراه نشوم .

اگر به من بگویند :

فقط یکبار می توانم تورا از پشت شیشه های مه آلود ببینم

و برایت دست تکان بدهم

واگر به من بگویند :

فرصتی نیست و فقط یک جمله می توانم به تو بگویم

و پس از آن به ابدیت می رسیم

رو به رویت می ایستم و می گویم :

در قیامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت

نظرات ()



پشت تاریکی
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
شبی از پشت یک تاریکی غمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم!
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس...
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید باحسرت جدا کردم!!
و تو، در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم، گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی...
و تو تنها برای دیدن آن چشم، مرا در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردی...
همین بود آخرین حرفت...
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را، به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم...
نمیدانم چرا رفتی؟نمیدانم چرا؟
شاید خطا کردم...
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چی؟
ولی رفتی!!
رفتی...
 و بعد از رفتنت، باران چه معصومانه می بارید!!
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت...
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد...
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت،
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد!!
و بعد از تو آسمان چشمهایش خیس باران بود...
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو
تمام هستیم از دست خواهد رفت...
کسی حس کرد من بی تو، هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...
و بعد از رفتنت دریا، چه بغضی کرد...
کسی فهمید تو نام مرا  از یاد خواهی برد...
و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد،
هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد!!!!
ببین سرنوشت من چه خواهد شد...
و بعد از این طواف  وهم و پرسش و تردید،
از پشت قاب  پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ،بگو در راه عشق، عاشق ترین بودم!!
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید،
کنار انتظاری که بی پاسخ و سرد است...
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگیمان باز،
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ  آرزوهایت دعا کردم!!!!
نظرات ()



بهترین دوست
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم

خود به خود هوس باران را می کنم.

آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را می کنم

آن لحظه است که دلم می خواهد تنهایی در زیر باران بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های باران…. خیس تر از آسمان و درختان

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم می خواهد باز زیر باران بمانم ،

دلم نمی خواهد باران قطع شود.

دلم می خواهد همچو آسمان که بغضش را خالی می کند ، خالی شوم ،

از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی

تنها صدای قطره های باران را می شنوم ، اشک می ریزم ، و آرزوی یارم را می کنم

دلم می خواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند

لحظه ای که آرام آرام می شوم

و دیگر تنهایی را احساس نمی کنم ، چون باران در کنارم است.

باران مرا آرام می کند ،  مرا از غصه ها و دلتنگی ها رها می کند و به آرزوهایم نزدیک می کند

آن دم که باران می بارید ، بغض غریبی گلویم را گرفته بود ،

دلم می خواست همچو آسمان که صدای رعدش پنجره های خاموش را می لرزاند فریاد بزنم ،

فریاد بزنم تا یارم هر جای دنیاست صدای مرا بشنود.

صدای کسی که خسته و دلشکسته با چشمان خیس و دلی عاشق در زیر باران قدم می زند ،

تنهایی در کوچه های سرد و خالی…

کجایی ای یار من ؟

کجایی که جایت در کنارم خالی است.

در این شب بارانی تو را می خواهم ،

به خدا جایت خالی خالی است.

 کاش صدایت همچو صدای قطره های باران در گوشم زمزمه می شد

تو بودی شبی عاشقانه را با هم داشتیم ،

تو که نیستی منی که همان مرد تنها می باشم قصه ای غمگین را در این شب بارانی خواهم داشت.

قصه مرد تنها در یک  شب بارانی ،

شبی که احساس می کنم بیشتر از همیشه عاشقم.

آری آن شب آموختم که باران بهترین سر پناه من برای رفع دلتنگی هایم است.

نظرات ()



ببخش بر من
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

ببخش بر من اگر هنوز بی‌ اجازه ات

قلبی‌ زیر استخوان‌های سینه‌ام به عشقت میتپد
...

ببخش بر من که بی‌ آنکه بدانی‌

هنوز بهانهٔ هر دم و بازدمم وجود توست

ببخش بر من که هر گاه دست به قلم میشوم

بی‌ اختیار میشوی مخاطبم ، میشوی شوق نوشتنم

ببخش بر من که هر گاه خسته از این دنیا

پناه میبرم به مرز رویا و خیال

تو میشوی همراهم ، میشوی هم سفرم

ببخش بر من اگر خوب یاد نگرفته ام

یاد‌ها را آسان فراموش کنم

ببخش بر من که بازیگر خوبی‌ نیستم

که نمیتوانم به زور لبخند بزنم

و نقش یک فراموش کرده را بهتراز

نقش فراموش شدهٔ داستان بازی کنم

نظرات ()



کجا بودی
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

کجا بودی وقتی برات شکستم

یخ زده بود شاخه گلم تو دستم

کجا بودی وقتی غریبی و درد

داشت من تنها رو دیوونه می کرد

 

 

کجا بودی وقتی تو رو می خواستم

که دستات اروم بشینه تو دستم

کجا بودی وقتی که گریه کردم

از تو به اسمون گلایه کردم

 

کجا بودی ببینی من می سوزم

عین چشات سیاهه رنگ روزم

کجا بودی تشنه ی چشمات بودم

نبودی من عاشق دنیات بودم

 

کجا بودی وقتی دیوونت بودم

وقتی که بی قرار شونت بودم

کجا بودی وقتی که پرپر شدم

سوختم و از غمت خاکستر شدم

 

کجا بودی ببینی خستگیمو

آب شدن شمعهای زندگیمو

کجا بودی وقتی که اشکام می ریخت

خون جای گریه از تو چشمام می ریخت

 

 

کجا بودی وقتی که آبروم مرد

امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجا بودی نگاه به در سفید شد

هر کی به جز من از تو ناامید شد

 

کجا بودی وقتی دعای داغم

میزد به سقف کوچیک اتاقم

کجا بودی وقتی صدات میکردم

به آسمون رسید صدای دردم

 

کجا بودی من از خودم گذشتم

هر جا بگی رو٬ دنبال تو گشتم

کجا بودی که از نفس افتادم

روزی یه بار زنده شدم ٬ جون دادم

 

کجا بودی ببینی بی ستارم

ببینی جز تو کسی رو ندارم

غم نبودنت مث آتیشه

تو این دو خط ترانه جا نمیشه

نظرات ()



خط و نشون
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ٢٥ فروردین ۱۳٩٠
یه روز اسیر هم شدیم

بدون هیچ خط و نشون

قرار بودش مثال مرغ

ماها بسازیم آشیون

تموم لحظه های ما

گرفته بود رنگ خوشی

قرارمون این نبودش که

از همدیگه جدا بشیم

چه روزگار خوبی بود

وقتی کنار هم بودیم

با اینکه سرنوشت نذاشت

چه بی قرار هم بودیم

دارم میگم برای تو

که بودی تنها دلخوشیم

چه قول هایی بهم دادیم

که پیر به پای هم بشیم
......
نظرات ()



کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

امان از این عشقی که عاشقم نیست

امان از این گل که شقایقم نیست

امان از این یار نفس بریده

امان از این بغضی که هق هقم نیست

تازه می خواستم تو دل تو جا شم

تازه می خواستم به تو مبتلا شم

خراب شدی رو سر آرزوهام

تاوان این عشقو من از تو می خوام

نفرین به من که پر پرت نکردم

مثل خودم در به درت نکردم

دستتو خوندم و چشامو بستم

از حال و روزم خبرت نکردم

نفرین به تو که باورم نکردی

عاشق شدم عاشق ترم نکردی

سوختم و دل به هیچ کسی ندادم

تو سایه تو تاج سرم نکردی

 

 

ای یگانه ام

ای شکیب لحظات بی تکرار من

هرگزگریزمرافرارمعنانکن

می روم تاشاخه های ناهمگون

وجودم راهرس کنم

تانگویی بی شکوهم

می روم تاعشق را

درسلاخ خانه عاشقی

قربانی کنم

می روم تادستانم رابه گردن

نجابت حلق آویزکنم

وچشمانم رابرای همیشه

درنهان خانه تاریکی پنهان کنم 

ودلم رابرروی غزال های زیبا

ببندم

شاید.........

اقرارکنیدکه من نجیب وبی همتایم

نظرات ()



دیار
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ۳٠ آذر ۱۳۸٩

در این دیار ســـربی ، یک استکان، هـوا نیســــــت

درد و غم و مرض هست، یک جرعه ی دوا نیست

بر چهره، مــاسک دارند، مــعشوقه هـــای این شهر

احــــــــوال عــــــــاشقان نیز، هرچند روبرا نیست

فرهـــــــــاد آسم دارد ، خسرو، ســـــــــــــیاه سرفه

هیچ احمقــــــی به فـــــکرِ شــــیرین بینوا نیســـــت

"اطفــــــــال و ســــــالمندان" در خــــانه ها اسیرند

ویران شود هر آنجا ، غوغـــــای بچه ها نیســــت

تـــــاوان دیـــــــدن تو ، سنگین تر از جریمه ست

من زوجم و تو فردی ، این شهر جــــای ما نیست...

نظرات ()



که من از هرچه بود آزاد گشتم
نویسنده: شاهرخ (شاهی) افشار - ٧ آبان ۱۳۸٩

 
شبی با کاروان دل گذشتم 
از این میخانه ها آزاد گشتم

برفتم با تمام درد و غم ها
از آواز قناری دور گشتم

بمانم در میان سوز دلها 
و با اشک دلم مانوس گشتم

ننالم از جدایی با شب تار 
که من از هر چه بود آزاد گشتم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »

كد آهنگ